از دیروز صب که پاشدم یه جوری بودم... خواب شروین رو دیده بودم و هوایی شده بودم.
با این که دیروز یه دوره همی گرفته بودم فقط برای اینکه رامین بیاد و ببینمش ولی با این که عصرش دوره همی داشتم رامین هنوز بهم خبر نداده بود که میاد یا نه و گفته بود که شاید بره دوره همی و حالا بهم خبرشو میده...
خلاصه از صب پاشدم و کارامو کردم،رفتم 50 تومن فقط پول خوراکی دادم :دی
4تا هم شامپاین میوه ای گرفته بودم:0
خلاصه عصر شد و همه پسرا با هم رسیدن
فک کنین 8 تا پسد و 3 تا دختر !!! همه دخترا پیچونده بودن
بابک هم اومده بود ! خیلی پسر ماهبه :) قیافشم شبیه مهند تو عشق ممنوع میمونه :پی
خلاصه همه اومده بودن جز رامین. مامان بابام هم که خونه بودن ولی تو اتاق بودن و کاری به ما نداشتن. ما هم نشستیم اولش بطری بازی کنیم که وقتی افتاد به من ازم پرسیدن کیو دوس داری؟ منو میگی ؟ :دی
گفتم کدومو بگم ؟ :)) به مامانم که از اتاق اومده بود درگوشی بیرون گفتم : مامی من بابک و شروین و رامین رو دوس دارم ... کدومو بگم ؟ :دی گفت همرو :))
من دیدم بابک شاید خودشو بگیره واسه همین گفتم : رامین وشروین :دی
ولی شروین اصن خودشو نگرفت :) خیلیم باهام خوب بود :پی
بابک زودتر رفت چون تولد کسی ، جایی دعوت بود :)
خلاصه خیلی خوش گذشت و خوب بود،
مهمونام هم از 6 اومدن تا 9:30 شامم که الویه و پیتزا داشتم.
خیلی خوب بود ولی من فکرم مشغوله،شروین رو که تا 2 روز پیش مث داداشم میموند رو الان بهش یه احساسایی پیدا کردم...
اون رامین بیشعور هم امروز که آنلاین بودم پی-ام داده : ببخشید یهویی شد باید میرفتم پیش ساقی ... (دوس دخترش)
وقتی این چیزا رو ازش میینم ازش بدم میاد.احساساتم بهش 98 درصد از بین رفته و ازین بابت خوشحالم...
خدا خودش کمکون کنه :دی
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که تو مغازه ی سی دی فروشی کار میکرد.اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت... هر روز به اون فروشگاه مبرفت و یه سی دی میخرید فقط به خاطر صحبت کردن با اون ....
بعد یک ماه پسره میمیره... وقتی دختره به خونه ی پسره میره و از مادرش خبر گرفت مادر پسرک به اون گفت که پسرک مرده و اون رو به اتاق پسر میبره.
دختر میبینه که هیچکدوم از سی دی ها باز نشده...
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد ؟!....
چون تموم نامه های عاشقونش رو تو جعبه ی سی دی ها میذاشت و به پسره میداد.....
گفتم عکسمو بذارم ببینین چه شکلیم , نظر یادتون نره 


خیلی اتفاقا افتاد تو این یه ماه گذشته...
قضیه جدایی مامان بابام...
فوت پدربزگم که هنوز باورم نمیشه...
امتحانای ترم اول که امیدوارم 10 رو بگیرم و نیفتم (!)
افت شدید تحصیلی...
خیلی اتفاقا که دوس ندارم بگم, کسی هم ندارم ک بهش بگم!
یه هفته رفتم شمال... تازه برگشتم. روح پرور بود :دی
دارم فرار میکنم, 24 ساعته , 7روز هفته دارم فرار میکنم.
از چیزایی که حسرتشون رو دارم, چیزایی که دوسشون داشتم,از رویاهام,از کابوسام...
نمیتونم بمونم! توان موندن ندارم... شاید وقتی دیگر...
یه وبلاگ میخوام بهتون معرفی کنم که فوق العادس !!!!!!
من که آشخشمممم
اینم چند تا از پستاش:
+هوا یخ کرده.میرم زیر دوش آب سرد،شاید هم آب یخ
می خواهم قلبم سرد شود.یخ کند.بمیرد.
یخ می کنم.
سرما می خورم.تب می کنم.دوباره گرم می شوم.داغ می شوم.می سوزم!قلبم هم یخش باز می شود.....
.
.
.
حتی نمی توانم سرد دل باشم چه برسد به سنگدل!......
+سال ها باردار بودم.تو در دلم بودی.چند وقت پیش زایمان کردم.پس این یک امر محال است:برگشت تو به دلم
تو لینک هام با عنوان Mysterious Eyes میتونین پیداش کنین 


علی پهلوان، خواننده گروه موسیقی آریان،در کنسرتی که به همراه گروه برای ایرانیان مقیم لندن به منظور جمع آوری کمک برای مردم آفریقا داشتند،در بین اجرا از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند.سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت،برای این که مردم را متوجه عمق فاجعه گرسنگی در آفریقا کند، خطاب به تماشاچیان گفت: "هربار که من دستهام رو به هم می کوبم، کودکی در افریقا میمیره "
.
.
.
.
.
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده...
سال نوی همتون مبارک 
امیدوارم سال جدید خوبی رو شروع کرده باشید ! :) خب ، مال من که اینجوری نبود ...
میدونید خوشحالی یعنی چی ؟ یعنی ١۴٠٩٢٨۵٣ تا پیامک تبریک عید بگیری از دوست و فامیل و آشنا ، از ٢هفته قبل ازعید ، بعد تو هی بگی حالا من چند دقیقه قبل از عید یه پیام تبریک رو واسه همه میفرستم و جواب هیچکدومشون رو ندی حتی عمه و معلم و نوهی دختر دایی ِ مامان بزرگت رو !
حالا میدونی ضد حال چیه ؟ اینکه بزنه و ساعت ٨ شب (!) دقیقاً ۶ ساعت قبل از سال تحویل گوشیت بیفته تو آفتابه (!) و LCD موبایلت خرابشه و هیچی رو نشون نده !!!
تو هم تمام شماره هات توی گوشیته و هیچکدومشون توی سیم کارتت ذخیره نیس (!)
میدونی خوشحالی یعنی چی ؟ یعنی دایی کوچیکت داره عرئسی میکنه و تو اری از خوشحالی میترکی !
ضدحال یعنی میزنه و تو روز قبل از عروسی تب و ... و استفراغ و ... و ... بعد فردای پاتختی خوب میشی !
خوشحالی یعنی بابات راضی میشه بعد از سه سال خواهش کردن برات لنز بگیره چون 11 فروردین عروسی داییته ، اما کی راضی میشه ؟ 29 فروردین (!)
ضد حال یعنی اینکه تو از کجا میخوای 29 روردین لنز بخری ؟
هرچی بود بهرحال دیگه تموم شد ! سال خوبی داشته باشین :)
